این روزا سرم بد جوری شلوغه
آخدا چرا کمتر به یادتم !!!!!!!!
ميلاد موعود بر همگان مبارک.
عصر اين جمعه ی دلگير وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس ، تو کجايی گل نرگس.
ما همچنان چشم به راهيم . . .
ناراحتم
خیلی ناراحتم
از این که چرا باید مردم رو اون قدر کوچیک کنیم ، اون قدر بی اعتمادشون کنیم که وقتی همه چی خراب شد دیگه نشه هیچ کاریش کرد.
چیزایی که امروز تو نماز جمعه ی اقای هاشمی دیدم با چیزایی که دارم از تلویز یون می بینم ، روز به روز متقاعد ترم می کنه که :
ننگ ما ننگ ما صدا و سیمای ما
علی رغم این که همیشه تأکید داشتم انصاف رو فراموش نکنید ، ولی باورم نمیشه این همه دورغ و ریا کاری که تو این دو روزه از تلویز یون داریم میبینیم.
واقعا چطوری میشه که یه آدم میتونه تحقیر و توهین رو تو جامعه به صورت علنی ترویج بده.
خدایا خودت عاقبتمونو بخیر کن.
یا صاحب الزمان ادرکنی.
راستش اصولا زياد دوست ندارم بحث سياسي که اين روزا خيلي درگيرشم رو تو وبلاگم بکنم ، ولي خوب شايد تا انتخابات يکي دو مطلب دربارش بنويسم. بايد اعتراف کنم بر عکس دفعه ي قبل که با اطمينان کامل هر دو دور به آقاي هاشمي راي دادم ، اين دفعه انتخاب واقعاً سخت شده . حقيقتش به شخصه از انتقاد هاي بي مورد عليه وضع موجود تحت هر شرايطي مخالفم، که عادتمون شده هميشه بي انصافانه همه ي مشکلات رو به جامعه و دولت نسبت بديم . اين رو هميشه در مورد هر مسئولي گفتم. ولي اين رو هم نميتونم کتمان کنم که شروع نسبتاً خوب دولت نهم (مخصوصاً تو سياست خارجي) روز به روز با تند روي هاي زيادي در همه ي زمينه ها وضعو به اينجا کشونده ، و الآن به شخصه خيلي افسوس مي خورم که چرا مردم تو دور دوم انتخابات چهار سال پيش به خاطر خيلي از شايعه هاي بي مورد ، آزمايش و خطا رو به تجربه و تکامل ترجيح دادن. حالا تو اين دوره هر چي ميگذره به تغيير دادن اين روند موجود بيشتر فکر مي کنم.
از بين گزينه هاي ديگه هم با توجه به اين که در باره ي موسوي مطالعات زيادي انجام دادم و به نظرم تغيير بعضي از عقايد و تعديل بعضي از موضع هاي گذشتش جالبه و اون هم خوب شروع کرد و بسياري از وعده هاش قابل تأمله ولي خوب به نظرم برعکس خودرايي مسئول فعلي ، گسترده شدن بيش از حد اطرافيان موسوي که واقعا خيلي از اونا رو قبول ندارم باعث شده تا يه حدي روي اون هم تأثير بذاره و تخريب ها يي که تو اوايل صحبتاش کمتر ديده ميشد داره روز به روز بيشتر ميشه (حمايت مسخرشون رو تو دور دوم از آقاي هاشمي به خاطر راي نياوردن رقيب فراموش نکرديم) . با وجود اين همه نقص و با وجود اين که اعتقاد به تغيير به هر قيمتي رو ندارم ، ولي باز هم روز به روز دارم متقاعد تر ميشم که يک بار ديگه تغيير رو امتحان کنيم.
اين جمله رو که آقاي هاشمي تو فيلم تبليغاتي سري قبل گفت رو خيلي دوست دارم :
چه تلخ است ديدن کساني که دنيا مي نهند و دين نمي يابند و چه تلخ تر کساني که دين به دنيا مي فروشند و چه هولناک تر کساني که دين و دنيا را يکسره مي نهند و در برزخ تاريک قهر با خدا لانه مي کنند. به تو پناه مي برم.
البته شخصاً با وجود شناخت نسبي ايده هاي آقاي رضايي رو هم قبول دارم ولي خوب ازون جا که با توجه به شرايط نامناسب راي دادن مردم که بجاي ايده هاي نامزدها به چيزاي حاشيه اي توجه مي کنن ، شانسي براي راي آوردنش نميبينم.
به هر حال اميدوارم هر کي ميشه شرايط کنوني عوض بشه ، انصافاً شروع يه زندگي و رسيدن به ثبات نسبي جديد برا جوونا خيلي سخت شده.
.....................................................................................
چند روز ديگه جواباي اوليه ي کنکور امسال مياد ، ما هم که تو اين زمينه سابقه دار شديم . دعا کنين برام .
ما همچنان پشت دراي بسته گير کرديم ، خدايا استقامتمون رو بيشتر کن.
ديروز هم يکي از بزرگان از بينمون رفت ، کاش قدرشون رو بيشتر بدونيم . . .
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان
رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل و طوفان ، نعرهي توفندهاش
دكمهي پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچكس رادرحضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش درآسمان ، دور از زمين
بود ، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيديم ، ازخود ، ازخدا
از زمين ، از آسمان ، از ابرها
زود مي گفتند : اين كار خداست
پرس وجو ازكار او كاري خطاست
هرچه مي پرسي،جوابش آتش است
آب اگر خواهي عذابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند
كجگشوديدست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند
تا خطا كردي ، عذابت مي كند
در ميان شعله ، آبت مي كند . . .
با همين قصه ، دلم مشغول بود
خوابهايم ، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر كشم
دردهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم ، بي صدا
در طنين خندهي خشم خدا . . .
نيت من ، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي كردم ، همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تاكه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب و آشنا
زود پرسيدم : پدر ، اينجا كجاست؟
گفت : اينجا خانهي خوب خداست!
گفت: اينجا مي شوديك لحظه ماند
گوشهايخلوت ، نمازي ساده خواند
با وضوييدست و رويي تازه كرد
با دل خود،گفت و گويي تازه كرد
گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟اينجا،در زمين؟!
گفت : آري خانهي او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم ، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او ، از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهر هم با دوست ، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود ،قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است . . .
تازه فهميدم خدايم ، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي ، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم ، دوست ، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفرهي دل را برايش باز كرد
مي توان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان دربارهي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
« پيش از اينها فكر مي كردم خدا . . . »
قیصر امین پور
........................................................................................
این روزا سرم خیلی شلوغه ، دارم تلاش می کنم به اونجایی که خیلیای دیگه رسیدن برسم ، فقط امیدوارم وقتی به اونجا می رسم یاد این روزا باشم . . .
واسه یه گناهی نذر کردم 40 شب مناجات شعبانیه بخونم ، 12 روزش گذشته ، خیلی جواب گرفتم . . . (عجیب اثر گذاره)
به نام یگانه خالق بی همتا
با کمی تأخیر سال نو رو به همگی تبریک میگم.
امسال دومین عیدی بود که من مشهد نرفتم ، دفعه اولش مال دوران کنکور کارشناسی خودم بود که موندم تهران واسه درس خوندن. یادمه اون عیدو ترکوندم و حسابی درس خوندم.
امسال این اتفاق برا بار دوم افتاد و ما از دیدار امام رئوف و خویشاوندان بی نصیب موندبم. هر روز میرم یه مدرسه ی غیرانتفاعی تو ولنجک. اردوی عید بجه های پیش دانشگاهیه و منم میرم واسه رفع اشکال مباحث ریاضیشون.
راستش این دفعه با تمام وجود این جمله که هی میگن"دوره و زمونه عوض شده " رو دارم حس میکنم. تو این اردو از اول صبح چندین نفر بسیج میشن تا یه محیط آروم و بی سروصدا رو برا شون فراهم کنن تا فقط درس بخونن. از صبح تا شب با چندین وعده ی غذایی، میوه و ... تحویلشون میگیرن تازه اعتراض هم میکنن...
البته توشون بچه های خوب هم وجود داره ولی غالباً آدمای پرتوقع و تا حدی قدر نشناسین. وقتی نوع درس خوندن اونا رو با خودم مقایسه می کنم همش یاد اون جمله می افتم.
چه کشیدم من در اون دو ماه آخر قبل از کنکور در کتابخونه ی دانشگاه تهران ...
به هر حال اینم یه تجربه ی کاریه که به تجربیات قبلی اضافه شد.
بعد عیدم قصد دارم یه تجربه ی جدید کاری رو شروع کنم که شاید خیلی با کارای قبلی فرق کنه (جزئیاتش بمونه برا بعد )
ولی خداییش خیلی دلم سوخت نتونستم برم زیارت .
یکی از دوستان خیلی خوب که تو حج با هم آشنا شدیم این روزا دوباره رفته اونجا ، خوش به حالش ...
خدایا تو این سال جدید هر چی فراق وجود داره رو به وصال برسون.
بازم یه شعر خوب ازسید حمیدرضا برقعی خوندم:
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت: بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظهی باران نرسیده است؟
و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است
و غم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد
زمین مرد، زمان بر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد.
خداوند گواه است دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حيف نصیبم فقط آه است
تویی آئینه روی من بی چاره سیاه است و
جا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم.
و همین آه! خدایا! برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس؛ تو کجایی گل نرگس
به خدا آه نفسهای غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه
دلم سوخته از آه نفسهای غریبت
دل من بال کبوتر شده، خاکستر پر پر شده
همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی
و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت، زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی
به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارم
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد
شب من روزن مهتاب ندارد
همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره دلداده دلسوخته ارباب ندارد ...
تو کجایی؟ تو کجایی؟ شدهام باز هوایی شدهام باز هوایی...
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند
فرشته پری به شاعر داد
و شاعر شعری به فرشته
شاعرپر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت
و شعر هایش بوی آسمانی گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد
و دهانش مزه ی عشق گرفت ...
خدا گفت : دیگر تمام شد ...
دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود ...
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد آسمان....!
.........................................................................................
این روزا افتادم دنبال کارو زندگی ، خدایا تو این زمینه هم مثل همیشه کنارم باش ...
بالاخره این دوران هم سپری شد ، خدا کنه نتیجش هم راضی کننده باشه ...
حداقلش اینه که این چند روز می تونم چند تا فوتبال با خیال راحت ببینم ، اولیش که حال گیری بود ، کاش بازی فردا حال بده .
خدایا کمکم کن همیشه وقتی سختیا تموم میشه ، راحت اونا رو فراموش نکنم.
..........................................................................
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بميرد در درد خود پرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سياهی چندين دراز دستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستی
آن روز ديده بودم اين فتنه ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازين کشاکش پنداشتی که جستی