تبليغاتX
جولای خدا

پنج شنبه ساعت 14

 

دارم این نوشتمو تو یه جایی می نویسم که هوا صاف صافه ، تمیز تمیزه ، نه مثل تهران درندشت خودمون . هیچ صدایی به گوشت نمی رسه جز صدای های و هوی باد ، هر چند مدت یه بار هم صدای مرغ و خروسا در میاد ، هر چی باشه از صدای بوق ماشین ها که حتی نصف شبم ولت نمی کنن خیلی بهتره. این صداها رو خیلی دوست دارم ، آرامش اینجا رو خیلی دوست دارم.

داشتم به این فکر می کردم که تو زندگی بعضی وقتا میشه که خسته میشی ، زود از کوره در میری ، کارایی رو می کنی که شاید بهتر بود نمی کردی ، حرفایی رو میزنی که شاید نباید می زدی و ...  تو این لحظات خیلی خوبه که اطرافت کسایی باشن که بهت آرامش بدن ، باهات صحبت کنن ، بکشنت یه کنارو دستاتو بگیرن و فشار بدن و کمکت کنن که خودتو پیدا کنی ؛ تو همین لحظات شایدم کسایی پیدا بشن که برعکس ، عوض این که آرومت کنن نمک به زخمت بپاشن ، دلتو بیشتر به درد بیارن و ... بگذریم . شاید واسه همینه که می گن آدم همیشه تو سختیاشه که دوستای واقعی شو می شناسه ، اونایی که حتی گاهی وقتا کمتر دیده بودیشون ، کمتر بهشون توجه می کردی ، کمتر ...

 

الآن دیگه غیر از او صداهایی که گفتم صدای بیل و کلنگ هم به گوش می رسه . اون طرف تر چند تا کارگر ساده ، که به نظر می رسید یکی دو سالی هم از خودم کوچکتر باشن ، داشتن کار می کردن با این که خودم کارای سختو دوست دارم ولی یه آن به این فکر کردم که شاید منم می تونستم جای اونا باشم ، با این که زمان کمی از وقت ناهارشون گذشته بود ، ولی داشتن زیر آفتاب داغ کار می کردن و ... اون وقت به نظرم رسید که ماها تو تهران با این همه امکانات نشستیم ، تازه کلی هم ناشکری می کنیم. بعضی وقتا اون قد مغرور می شیم که ... تازه ادعامونم می شه که آره ما داریم درس می خونیم و  ... تازه بازم همین یه کارم خیلی هامون "از جمله خودم" درست و حسابی انجام نمی دیم.

خیلی دوست دارم بدونم که اونا آخر شب بعد از یه روزو این همه کارو سختی ، سر نمازشون از خدا چی می خوان ؟ شاید ازش بخوان که یه روزی به موقعیتی که ما الآن توش هستیم برسن .

خدایا کمکم کن که هیچ وقت ناشکرت نباشم و همیشه و تو همه احوال یادم نره که تو بالا سرم هستی و داری بهم کمک می کنی.

 

...........................................................................

پنج شنبه ساعت 2۳

 

دلم گرفته ، دلم خیلی گرفته ، شدم مثل اون ابرایی که تو آسمونن و می خوان ببارن ، می خوام زار زار گریه کنم ولی ...

دلم گرفته واسه این که نمی دونم آخه چرا باید از اون سکوت و آرامش ظهرروشن به سیاهی شب ( آخرین شب جمعه ی اردیبهشت) با کلی غم وخستگی ازفشارمشکلات  و سختی های زندگی برسم. بعضی وقتا می شه که این حس بهمون دست می ده ، تواون لحظه ، تو اوج اون خستگی و تنهایی وفشار باری که رو دوشت سنگینی می کنه ، فقط یه احساسه که تو رو آروم می کنه ، احساس این که تنها نیستی ، این که یکی هست که داره تو رو نگاه می کنه و با این همه خیانتی که تو به خودت می کنی ، بازم اون تو رو دوست داره ، تو رو می بینه و با وجود همه ی اون بی احساسی تو بهت گرما میده ، تو رو امیدوار می کنه به این که باید صبر کنی ، باید مقاوم باشی و همه ی سختی ها رو تحمل کنی. به این که گاهی وقت ها چقدر زود از راهت منحرف می شی و فراموش می کنی همه ی اون احساس عظیمو.

آره گاهی وقت ها دلمون می گیره ،دلمون تاریک می شه ، ولی یه کم دقت کنیم می بینیم که یه نور هست که بهش نگا کنیم ، فقط یه کم باید با چشم دل نگاه کرد.

(خوش به حال اون کاگرا ، احتمالاً  الآن توهمون جای آروم دارن با خدای خودشون حرف می زنن.)

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط مسعود  | 

راستش داشتم با خودم فکر می کردم ،هی خواستم یه موضوع برای به رخ کشیدنش پیدا کنم ، ولی خوب نشد. می خوام اعتراف کنم که نوشتن سخته . ذوق نوشتن لازم داره که من زیاد ندارم ( حداقل تو این شرایط که سرم خیلی شلوغه) به هر حال می خوام این داستانو که اکثراً شنیدین رو یه بار دیگه تعرف کنم :

یه قطره بود که فکر می کرد همه چی با رسیدن به دریا براش کامل می شه ، بزرگترین آرزویی که داشت این بود که یه روز به دریا برسه  ، می خواست به کما لش برسه ، حداقل داشت سعیشو می کرد. (شاید تا همین حدشم از خیلی از ماها جلوتر بود) چیز قشنگیه ، رسیدن به کمال ، به اون چیزی که تو رو ارضا کنه ، به چیزی که ...

خیلی تلاش می کرد، همیشه از خدا می خواست که به دریا برسه ، خیلی سختی کشید ، خیلی صبر کرد ، تلاش کرد ، همه چیز رو به جون خرید ، بخار شد ، به ابر رسید ، از آسمون بارید ، شد یه شبنم و رو گل نشست ، تا همین جاشم می تونست باعث حسرت خوردن خیلی از قطره های دیگه باشه ، ولی اون باز خودشو به نهر رسوند ، خیلی تلاش کرد ، به جویبار رسید ، وارد رودخونه شد ، کلی راه طی کرد ، رسید ، بالاخره به دریا رسید ، به اونجایی که مدت ها انتظارشو می کشید ، فکر می کرد براش نهایت مطلقه...

یه کم که گذشت با خودش خیلی فکر کرد ، دید درسته که همه سعیشو کرده بود ، ولی باز یه چیزی کم بود ، آره اون هنوز راضی نشده بود ، به خدا گفت ، خدایا من هنوز فکر می کنم بالاتر از دریا وجود داره ، خیلی دعا کرد ، خدا دعاشو مستجاب کرد  ، اونو از دریا برداشت ، گذاشت تو قلب یه آدم عاشق ، به قطره گفت اینجا دیگه برا تو از همه بالاتره . قطره اون موقع نفهمید چرا ، یه کم که گذشت اون قطره به شکل اشک از چشم همون آدم عاشق سرازیر شد. خدا فرمود ، این بزرگترین ارزشیه که یه قطره می تونه داشته باشه .

حالا بیاین یه کم با خودمون فکر کنیم ، ما کجای کاریم ، ما داریم چی کار می کنیم ، داریم چه کارایی می کنیم تا به کمال خودمون برسیم ، به این فکر کنیم که چرا بعضی وقتا اون قدر گرفتار دلخوشیهای زندگی روزمرمون  می شیم که یادمون میره ما هم یه آدمیم و خدا تو قلب ما هم مثل اون قطره گذاشته ، پس بیاین نذاریم بخشکه .

  ...........................................................................

راستی فردا روز بزرگداشت فردوسی شاعر بزرگمونه.

بسی رنج بردم در این سال سی        عجم زنده کردم بدین پارسی

نمیرم از این پس که من زنده ام        که تخم سخن را پراکنده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:32  توسط مسعود  | 

آره ، از اونجایی شروع شد که دوست داشتم شروع بشه . از یه تحول ، تحولی که چیزایی ماورای این زندگی روزمره توش دخیل بود. شاید تقدیر این بود ، ولی خوب بعضی وقتا لازمه ، لازمه برا این که بفهمیم چقدر کوچیکیم این دستای پنهانی بهمون کمک کنن.

برا شروع می خوام از شعر پروین بگم ، از جولای خدای :

دوک همت را به کار انداخته ، جز ره سعی و عمل نشناخته

زاویه بی حد مثلث بیشمار ، این مهندس را که بود آموزگار

علم ره بنمودن از حق پا زما ، قدرت و یاری ازو یارا زما

ما که عمری پرده داری کرده ایم ، در حوادث بردباری کرده ایم

خورده می گیری همی برعنکبوت ، خود نداری هیچ جز باد بروت

عنکبوت ای دوست جولای خداست ، چرخه اش می گردد اما بی صداست

می گن اگه می خوای روشنی رو ببینی به خورشید نگاه کن ، زیبایی رو به ماه ، امید رو به آینده ، بردباری رو به کوه  ولی اگه همشونو با هم می خوای ببینی به آینه نگا کن. از این که ما چقدر بزرگیم ، یا چقدر می تونیم بزرگ باشیم ولی خوب اگه یه نگاه به خودمون بندازیم می فهمیم که ...

آخه من از بچگی خیلی دوست داشتم بزرگ باشم ، خیلی بزرگ ، اون قدی که بقیه منو ببینن ، همه منو ببینن ؛ ولی الآن که فکر می کنم می بینم که بزرگی حداقل برا من این نیست. الآن دیگه شاید هر چی بقیه کمتر منو ببینن احساس بزرگی بیشتری بکنم، این که منم می تونم مثل عنکبوت باشم، یا حداقل می تونم سعی خودمو بکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:56  توسط مسعود  | 

تو یه عصر بهاری ، تو یه هوای تمیز که برای نفس کشیدن تو اون خیلی زمانا حسرت می خوری شروع کردم که بنویسم ، تا بتونم کوله بار سنگین 20 ساله ی زندگیم رو تو دل روشن کاغذ ، به روشنایی دل یه انسان امیدواربسپارم ، که شاید بعداً نوشته هامون رو کسایی بخونن که براشون مهمه چرا وجود دارن و دارن چی کار می کنن.

اول از همه می خوام از عشق بگم ، از عشق یه خالق به مخلوق ، از عشق یه رب به مربوب ، از عشق یه  ...  و از فراموشکاری اون مخلوقاتی که یادشون می ره کی هستن و کی بودن ، اونایی که یادشون رفته اگه الآن وجود دارن ، اگه برا این وجود خودشون کلی ارزش قائلند یک پیشینه ی نه چندان ساده ای داشتن. ( اردیبهشت 1385) 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:40  توسط مسعود  |