وقتی دلتنگ می شی ، وقتی دلت می شکنه ، وقتی غرورت اجازه نمی ده پا پیش بذاری ، وقتی خسته می شی از طعنه های خلق خدا ، از بی انصافیشون ، از بی ارزش قلمداد کردن چیزایی که برای تو کلی ارزش دارن ...
وقتی از کنار هم رد می شیم و زل می زنیم تو چشمای همدیگه ولی نمی تونیم حرفای تو دلمون رو به هم بزنیم ، وقتی نگاه هامون که خیلی از وقت ها ، تو بدترین شرایط جای هزار تا حرف و کلمه رو پر می کنن هم کم میارن و نمی تونن کار کلام رو انجام بدن ، نمی تونن حرفای دلامون رو بیان کنن ، موقعی که نگاهامون اون قدر تصنعی و از سر نقش بازی کردن میشه که نمی تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم ...
اون وقت به نظرم می رسه که چرا وقتی بشر نتونست با نگاه و ایما و اشاره کارشو پیش ببره ، رفت سراغ این که یه راه بهتر پیدا کنه تا بتونه اون چیزی که تو دلشه رو بگه ، حرف بزنه ، واسه این که ... ، واسه این که نشون بده می تونه فرق کنه ، می تونه خاص باشه.
این که بعضی وقت ها بلد نیستیم با هم حرف بزنیم ، درست حرف بزنیم ، حرف دلمونو بزنیم ، بلد نیستیم چه جوری دلخوریها ، ناراحتی ها ، گله ها و درخواستامون رو راحت به هم بگیم.
با صحبت کردن هم میشه خیلی راحت دلهارو شکست و هم میشه خیلی راحت دلای شکسته رو دوباره بدست آورد ، فقط باید یه کم تفکر ،منطق و البته انصاف تکیه گاه حرفامون باشه.
اون موقع ها که تازه درس انشاء شروع شده بود ، هروقت موضوع می دادن سریع می رفتم پیش خواهرم و کارمو ردیف می کرد. خداییش خیلی با حال می نوشت ، طوری که همیشه جزو بهترین انشاهای کلاس می شد. (حتی من یه بار تو یه مسابقه ی نقاشی با نقاشی ای که خواهرم برام کشیده بود تو کشور سوم شدم
)
بعد از یه مدت که گذشت خودم شروع کردم به نوشتن ، تریپ نوشتنم مثل اون بود فقط فرقش این بود که من بیش تر مطلب جمع آوری می کردم تا این که خودم بنویسم ، انصافاً معمولاً قشنگم می شد.
یه بار همون اوایل موضوع انشامون عجیب غریب بود ، دقیقاً یادم نیست فکر کنم این بود " اگه زمان وای میستاد شما چی کار می کردین ؟" طبق معمول رفتم پیش خواهرم ، باموضوعش زیاد حال نکرد و یه جورایی پیچوندم. مجبور شدم برم پیش داداشم ، اون استعداد نوشتنش مثل خواهرم نیست ولی خوب ، قدرت تخیل خوبی داره. انشامو بهش دادم اونم قبول کرد ، محتواشو دقیقاً یادم نیست ولی این جوری شروع می شد :
" یه روز که از خواب پا شدم ، با تعجب دیدم که بر خلاف هر روز صبح هیچ صدایی نمیومد ، صدای بوغ ماشین ها ، صدای مردم تو خیابون ؛ فقط صدای گنجشک ها میومد . از در خونه که رفتم بیرون دیدم همه چی وایساده و فقط من داشتم حرکت می کردم ....."
اون موقع که داشتم این انشارو می خوندم با خودم فکر می کردم که اگه واقعاً زمان وای میستاد ، همه ی مردم وای میستادن و فقط من بودم که می تونستم تو زمان حرکت کنم ، میتونستم برم تو شهر ، هر جایی دلم می خواد برم ، هر ماشینی دوست دارم سوار شم ، هر سوپری و قنادی که دوست داشتم می رفتم ...خلاصه هر کاری دلم می خواست می کردم ، حتی به بانک یا چیزای مهم تر هم فکر نکردم.
اما الآن که می بینم زمان چه قدر سریع گذشته و به همین راحتی 12-10 سال از اون روزا می گذره ، و ازین به بعدشم با همین سرعت میگذره ، مسائل خیلی برام فرق می کنه .
الآن دیگه اگه زمان وایسه ... ، شاید ... ، اگه وایسه ... ، راستش نمی دونم ، شاید تو اون موقع از خدا بخوام که سریع تر زمان دوباره شروع به حرکت کنه ، شاید ازش می خواستم که وقتی دوباره زمان را افتاد دیگه این همه بدی تو دنیا نباشه ، این همه زشتی نباشه ، این همه بی انصافی نباشه .... نمی دونم شاید ازش می خواستم وقتی زمان راه افتاد دیگه زمان این دنیا هم تموم بشه و ...
یه خوبی که داره وقتی زمان وایسه شاید دیگه نگران از دست رفتن چیزی نباشی ، شاید دیگه برات کلمه ی انتظار معنی خواستی نداشته باشه ، شاید فقط منتظر این باشی که زمان دوباره شروع به حرکت کنه ...
واقعاً که چقدر زمان زود میگذره ،دبیرستانم تموم شد ، انگارهمین دیروز بود که روز اول تنهایی رفتم برای ثبت نام دانشگاه ....
راستی اگه زمان وایساده بود و الآن دوباره بر میگشتم به همون روز ، این 4 سال دانشگاهم چقدر می تونست فرق کنه ...
به هر حال زمان میگذره ، خیلی سریع رد میشه و تو تنها کاری که می تونی بکنی اینه که همه سعیتو بکنی که بعداً کمتر افسوس زمان از دست رفته رو بخوری.
شاید اگه الآن زمان وایساده بود ، این یه ساعت وقتو از من نمی گرفت تا این نوشته رو بنویسم ، تا چند روز دیگه که در عرض 5 روز ۷ تا امتحان دارم ، دوباره عزا بگیرم.
این چند روزم تموم میشه ، دانشگاهم تموم میشه و ... باز مراحل جدید زندگی شروع میشه و فقط گذشت زمان و خاطراتش یادت می مونه و زمان هیچ وقت به خاطر تو وای نمیسته....
یادمه یه روز صبح ، روز دوم تو مدینه ، بعد از نماز صبح تو مسجد النبی با کاروان همه با هم رفتیم بقیع ، از پله ها بالا رفتیم ، رفتیم سمت راست درب اصلی بقیع ، وایسادیم پشت پنجره ها...
وای .. خدای من ، جداً اولین بار وایسادن پشت پنجره های بقیع ، دیدن قبر 4 امام از دور ، زمزمه ی مداحی معاون کاروان ، همزمان با طلوع نارنجی رنگ خورشید ، حرکت هماهنگ و زیبای کفترا بالای قبرا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .
به هر حال ، رفتیم پشت پنجره ها ، من وایسادم تو صف اول و خودمو چسبوندم به پنجره . روحانی کاروان گفت که امروز می خوام اول از همه زیارت حضرت فاطمه رو بخونیم ، نمی دونم چی شد ...، نمی تونم بگم چه حالی شدم...
شروع کرد به خوندن :
<< اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ نَبيِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ حَبيبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ خَليلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ صَفىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ أَمينِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ خَيرِ خَلقِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ أَفضَلِ أَنبِياءِ اللهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ خَيرِ البَرِيَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ ياسَيِّدَةِ نِساءِ العالَمينَ مِنَ الاَوَّلينَ وَالاخِرينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يازَوجَةَ وَلىّ اللهِ وَخَيرِ الخَلقِ بَعدَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ ياأُمَّ الحَسَنِ وَالحُسَينِ سَيِّدَي شَبابِ أَهلِ الجَنَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها الصِّدّيقَةُ الشَّهَيدَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُهاالرَّضِيَّةُ المَرضِيَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُهاالفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها الحَوراءُ الاِنسِيَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها الُمحَدَّثَةُ العَليمَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها المَظلومَةُ المَغصُوبَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ أَيَّتُها المُضطَهَدَةُ المَقهُورَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يافاطِمَةُ بِنتَ رَسُولِ اللهِ وَرَحمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ . صَلَّى اللهُ عَلَيكِ وَعَلى رُوحِكِ وَبَدَنِكِ ، أشهَدُ أَنَّكِ مَضَيتِ عَلى بَيِّنَة مِن رَبِّكِ وَاَنَّ مَنْ سَرَّكِ فَقَد سَرَّ رَسُولَ اَللهِ وَمَن جَفاكِ فَقَد جَفا رَسُولَ اللهِ وَمَن آذاكِ فَقَد آذى رَسُولَ اللهِ وَمَن وَصَلَكِ فَقَد وَصَلَ رَسُولَ اللهِ وَمَن قَطَعَكِ فَقَد قَطَعَ رَسُولَ اللهِ ، لاَنَّكِ بِضعَةٌ مِنهُ وَرُوحُهُ الَّذي بَينَ جَنبيَهِ كَما قالَ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَآلِهِ وَسلَّمَ . أُشهِدُ اللهَ وَرَسُولَه وَملائِكَتَهُ اَنّي راض عَمَّن رَضيتِ عَنهُ ساخِطٌ عَلى مَن سَخِطتِ عَلَيهِ ، مُتَبرّيٌ مِمَّن تَبَّرأتِ مِنهُ ، مُوال لِمَن والَيتِ ، مُعاد لِمَن عادَيتِ ، مُبغِضٌ لِمَن أَبغَضْتِ ، مُحِبُّ لِمَن أَحبَبْتِ ، وَكَفى بِاللهِ شَهيداً وَحَسيباً ، وَجازِياً وَمُثيباً » پس از آن مىگويى : « وَصَلَّى اللهُ عَلَيكِ ، وَعَلى أَبِيكِ مُحَمَّد رَسُولِ الله ، وَعَلى بَعلِكِ اَمِيرِ المُؤمِنينَ ، وَعَلى اَبنائِكِ الائِمَةِ الطّاهِرينَ وَسَلّمَ تَسليماً كَثيراً >>
صدای با آرامش و طنین اندازش هنوز تو گوشمه ، تا وسطاش خوند بعد شروع کرد به توضیح دادن ، دقیقاً یادم نیست ولی اولش این جوری شروع کرد :
" اول زیارت میاد معرفی می کنه خانوم رو ...
اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ نَبيِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيكِ يابِنتَ حَبيبِ اللهِ .....
سلام بر تو اى دختر پيغمبر خدا. سلام بر تو اى دختر حبيب خدا. سلام بر تو اى دختر دوست خاص خدا. سلام بر تو اى دختر بنده خالص خدا. سلام بر تو اى دختر ...
(خودش به شدت داشت گریه می کرد) این دختر رسول خدا بود که این بلا رو سرش آوردن ، مگه پیامبر خدا نبود ، مگه فرستاده ی خدا نبود ، مگه ... ، این همسر امیرالمومنیین بود که ... ، این مادر حسن و حسین بود که ...
یادمه همه ی بچه ها با تمام وجود داشتن گریه می کردن ...
بعد ازون معاون کاروان می خواست شروع کنه به مداحی ، به یکی دو تا از بچه ها سپرد که مواظب باشن تا سروکله ی شرطه ها پیدا نشه . شروع کرد به مداحی : دقیقاً یادم نیست ولی یه مناظره بود بین کبوترای بقیع با کبوترای حرم امام رضا :
"اون جا قدر کبوترای امام رضا رو میدونن اینجا شیعه هارو ازکنار قبرا می رونن
...
ای کبوتر که پر می زنی دور گنبد طلا تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا
من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم جای گنبد به روی خاکها سر می زارم
ای کبوتر که می سوزه صد تا چراغ دور تا دورت ...
من کبوتر بقیعم ......"
من تا حالا با این که کلی مشهد رفتم ، هیچ وقت با کاروان نرفته بودم ، با دوستان رفته بودم ولی این طوری گروهی نرفته بودم ...
4 شنبه بعد از ظهر با کاروان رفتیم حرم ، از دم حسینه گروهی را افتادیم ، حس عجیبی داشتم ، من هرگز این طوری حرم نمی رفتم ، من دوست دارم همیشه تنها برم حرم امام رضا ، تنهای تنها ، شب تنها موندن تو حرم رو خیلی دوست دارم ، خیلی چیزا رو برام یاد آوری می کنه ...
ولی این بار فرق می کرد ، از دم حسینیه با هم را افتادیم ، تو راه بچه ها یه شعرو با هم زمزمه می کردن ، ولی من حواسم نبود ، تو حال خودم بودم ، دقیقاً داشت خاطرات حج پارسال برام تداعی می شد...
رسیدیم دم باب الرضا ، رفتیم تو ، همه با هم شروع کردیم اذن دخول رو خوندیم ، دسته جمعی ، بعد یکی از بچه ها شروع کرد به مداحی ، مداحی حضرت فاطمه ، خیلی حال کردم، بچه ها داشتن گریه می کردن ، سرم پایین بود ، وقتی سرم رو آوردم بالال دیدم علاوه بر بچه های خودمون افراد دیگه هم دورمون جمع شده بودن و داشتن گوش می دادن.
یه آن یاد اون روز تو مدینه افتادم که آخرای مداحی معاون کاروان یکی از شرطه ها که نمی دونم از کجا پیداش شد اومد و مجلس رو خراب کرد و ... حالمون گرفته شد.
اینجا مایه امام داریم و کافیه چند روز پشت سر هم تعطیل بشه تا مشهد پر از عاشقاش بشه ، اون وقت تو بقیع چهار تا اماممون هستن ، نه گنبدی ، نه بار گاهی ...
اینجا جمع مساحت صحن های امام رضا 1 میلیون متر مربعه (تازه روز به روز داره بیشتر می شه )، اونجا جمع مساحت مسجدالنبی و مسجد الحرام با هم 700 هزار متر مربعه.
اون وقت ما باید پا شیم بریم مدینه ، بدونیم حضرت زهرا اونجاست ، ندونیم قبرش کجاست ، صدامونم در نیاد ...
خیلی سخته به خدا ...
اي مدينه خانه گلها كجاست؟
قتلگاه گل بگو با ما كجاست؟
بر باغ خزان گرفتهام سر نزنيد
اين خانه آتش زده را در نزنيد
از ما كه گذشت مادري را ديگر
در خانه به پيش چشم دختر نزنيد
شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه تسلیت باد.
به آب روان گفت گل کاز تو خواهم که رازی که گویم به بلبل بگویی
پیام ار فرستد، پیامش بیاری بخاک ار در افتد، غبارش بشویی
بگویی که ما را بود دیده بر ره که فردا بیایی و ما را ببویی
بگفتا به جوی آب رفته نیاید نیابی مرا، گر چه عمری بجویی
پیامی که داری به پیک دگر ده بامید من هرگز این ره نپویی
من از جوی چون بگذرم بر نگردم چو پژمرده گشتی تو، دیگر نرویی
بفردا چه می افکنی کار امروز بخوان آن کسی را که مشتاق اویی
بد اندیشه گیتی به ناگه بدزدد زبلبل خوشی و ز گل خوبرویی
چو فردا شود، دیگرت کس نبوید که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کویی
دل از آرزو یک نفس بود خرم تو اندر دل باغ، چون آرزویی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر تو مانند آبی که اکنون به جویی
نکو کار شو تا توانی که دائم نماند است در روی نیکو، نکویی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد چو گردون گردان کند تند خویی
به نظر من ما باید همیشه سعی کنیم خودمونو با شرایطی که توش هستیم وفق بدیم ، ناشکری نکنیم و سعی کنیم آینده رو بسازیم و از اشتباهات گذشته درس بگیریم.
سعی کنیم کارای امروزمون رو به فردا نندازیم ، شاید دیگه فردایی نباشه ، شاید فرصت ها از دست بره ، شاید دیگه نتونیم آب رفته رو برگردونیم ، شاید دیگه موقعیت و وقتی پیش نیاد که کارای عقب افتادمون رو جبران کنیم.
بیاین سعی کنیم قدر الآنو بیشتر بدونیم ، همین حالا ، همین لحظه ، تا بعدا ً افسوسش رو نخوریم.
اینم " یکی از دوستان" برام فرستاده بود :
هر وقت تو زندگی رسیدی به یه در بزرگ که یه قفل محکم و گنده بهش وصل بود ، نترس و نا امید نشو چون اگه قرار بود اون در باز نشه ، جاش یه دیوار می ذاشتن.
........................................................................
یه سوالم دارم اندر احوال یکی دیگرازدوستان :
فرض کنین یه کسی یه نوع غذایی رو خیلی خیلی دوست داره ، به طوری که شب و روز اونو می خوره .
اگه یه دفعه بهش بگن این غذا برات ضرر داره ، دیگه نباید اونوبخوری ، بعداز مدتی بهش بگن یه غذای خیلی خوشمزه ی دیگه هم وجود داره ، کلی ازون غذا براش تعریف کنن ، طوری که واقعاً وسوسه بشه امتحانش کنه .
حالا این شخص تو همچین شرایطی چی کار باید بکنه ؟ به نظر شما راهش چیه ؟ چطوری می تونیم بهش کمک کنیم این غذا اولیه رو بذاره کنار ؟
اومدیمو این فرد رو تونستیم با تعریف و تمجید ازون غذا دومیه راضیش کنیم که یکی دو روز غذا اولی رو نخوره. اونم قبول کرد ...
حالا اگه غذا دومی رو خورد و ازش خوشش نیومد چی ؟ اگه نتونست جاگزین غذا اولیه بشه چی ؟ اون وقت چه تضمینی وجود داره که این شخص برنگرده سراغ غذای اول ؟ اون غذایی که غذای غالبش شده بود ، تو هر وعده غذایی اونو می خورد.
حتی اومدیمو از غذا دومیه خوششم اومد ، اگه رفت تو یه مهمونی که هر دو غذا رو جلوش گذاشتن چی ؟ به نظر شما اون می تونه تو اون لحظه دیگه غذا اولیه رو نخوره ؟ همون غذایی که تا قبل از ورود دومی بیشتر از همه چیز دوستش داشت؟
به نظر شما راه حل چیه ؟ چه طوری می تونه از غذا اولیه دل بکنه ؟ یا ما چه کمکی می تونیم بهش بکنیم؟
تازه همه ی این حرفا پیش زمینش اینه که اون فرد خودش مطمئن بشه و باور داشته باشه که غذا اولیه براش ضرر داره ، وگرنه که کارش سخت تر هم میشه.
وقتی بچه ای همش دوست داری درس بخونی ، بزرگ بشی ، تا بتونی خودت باشی ، خودت برا خودت تصمیم بگیری ، خودت سرنوشت زندگیت رو رقم بزنی ... ولی هر چی که میگذره ، هر چی که بزرگ و بزرگ تر می شی ، مشکلاتتم بزرگ تر می شن ، تصمیم گیری ها تم برات سخت تر می شن.
شاید تو این زمانا یه موقع هایی می شه که افسوس همون بچگی ها تو می خوری ، اون وقتایی که را حت راحت بودی ، بی خیال بی خیال بودی ، بزرگ ترین دغدغه هات اینا بود که فلان کارتون تلویزیون رو حتماً ببینی ، فلان ساعت بری فوتبال بازی کنی ، یه روز پاشی بری استخر و...
هی که بزرگ تر می شی ، فقط مسائل برات فرق می کنن ، مشکلاتت فرق می کنن ، دنبال اینی که رشتتو انتخاب کنی ، کارتو انتخاب کنی ، همسرتو انتخاب کنی ، بعد خونه پیدا کنی ، بچه دار بشی ، یه کاری کنی که بچه هات موفق بشن و .... همش دوست داری یه کاری رو بکنی ، یه تصمیمایی رو بگیری که بعداً افسوس اونارو نخوری.
شاید فرق زیادی نکنه ، فقط دغدغه هات فرق می کنه ، موارد تصمیم گیریت تفاوت می کنه ، جو کوچیک خونه با اجتماع عوض می شه ولی ...
مشکل ما اینا نیست ، هر سال به سال قبلیت نگا می کنی و فکر می کنی تو روزای مشابه پارسال چه دغدغه هایی داشتی که الآن دیگه هیچ کدوماشونو نداری ، شاید مشکل ما اینه که گاهی بعضی چیزای اصلی رو تو زندگیمون یادمون می ره ، یه چیز اصلی ترو تو زنگیمون گم می کنیم ...
.....................................................................
این هفته که گذشت اتفاقای زیادی برام افتاد . رتبه های ارشد اومد ، رتبه من 103 شد ، خوب نیست ، واسه ی رشته ی ما خوب نیست ، اگه شانس بیارم شبانه ی شهرستان قبول بشم ، یا اگه خدا بخواد شبانه ی تهران .
به هر حال بعضی وقتا تو زندگی تو شرایط سختی قرار می گیری ، باید تصمیم بگیری که یه کاری رو بکنی یا نه ، یه جایی بری یا نه ، یه چیزی رو بگی یا نه ...
در هر صورت هفته ی دیگه باید انتخاب رشته کنم ، همه ی رشته ها رو می زنم ، شاید خدا خواست و ... وگرنه که باید بشینم سال دیگه بخونم یا شایدم برم سربازی .نمی دونم ... مامانم همیشه بهم می گه
" هر چه دلم خواست نه آن می شود هر چه خدا خواست همان می شود"
توکل بر خدا ، ببینم چی می شه . توهفته ی دیگه احتمال داره یه اتفاق مهم دیگه هم به لطف یکی از دوستان عزیزم برام بیفته .
به هر حال این روزا باید تصمیمای مهمی تو زندگیم بگیرم. خدایا کمکم کن کمتر اشتباه کنم.
راستی اگه قسمت باشه ، شاید به زودی یه سر برم مشهد ، اگه خودش بطلبه ...