امروز 24 رجب بود ؛ پارسال تو همچین روزی عازم خانه ی دوست شدم ، با این که قبلش فکر می کردم که تمام لحظاتشو ثبت می کنم ، ولی نتونستم ، نتوستم چیزی تو این دو هفته از اونایی که دیده بودم ، حس کرده بودم ، بنویسم ، اما تک تک لحظه ها وثانیه هاش جلو چشمامه و از یادم نمی ره . نوشته ی زیر تنها چیزی بود که روز دوم تو مدینه نوشتم :
* * *
بنده ای گنهکار با کوله باری سنگین ازگناه ، خداحافظی غریبانه با ثامن الحجج . حرکت به سوی مدینه با اضطرابی فراوان ، ورود به سرزمین وحی و حرکت به سوی مدینه با دلهره ای وصف ناشدنی ، بی تابی برای حضور در مسجد النبی در شب اول ، همه با هم حرکت ، با قدم هایی لرزان ، اولین نگاه به سوی گنبد خضراء ، مداحی مداح کاروان ، لرزه بر اندام بچه ها افتاده بود ، گوهر عشق بر گونه های همه جاری ، اما من . . . چشمانم خشک شده بود ، بر جایم میخکوب شده بودم ، فقط چشمانم به گنبد خیره مانده بود ، دلم گرفت ، دلم شکست ، آخ که خدایا من چه آرزوهایی داشتم وقتی که آخرین پنج شنبه ی هفته ی قبل از پرواز زیارت جامعه کبیره را در حرم خواهر امام رضا زمزمه می کردم ، چه نقشه هایی برای اولین حضور ، اولین نگاه کشیده بودم . . .
همه با هم داخل حرم رفتیم ، احساس غریبی عجیب ، برگشت به هتل ، کل شب بیدار ، گریه و راز و نیاز و احساس ندامت . . . حوالی سحر برای نماززودتر از قرار کاروان به حرم رفتم ، با ورود به صحن مسجد النبی ، اختیارم از دست رفت ، قدرت تفکر نداشتم ، فقط خیره شده بودم به گنبد و اشک می ریختم . . .
اما بقیع . . . درباره ات زیاد شنیده بودم ، از غربتت ، از مظلومیتت ، اما همین بس که اطمینان دارم اولین حضورم پشت پنجره های بقیع پس از نماز صبح ، همزمان با مداحی حاج حسن ،خیره شدن به قبور 4 معصوم ، روشنایی نارنجی رنگ طلوع خورشید و . . . بهترین لحظات زندگیم تا کنون بوده است.
* * *
فردا سالروز شهادت باب الحوائج امام موسی کاظم رو تسلیت می گم ، این آخرین مصیبتیه که تو ماه رجب پیش رو داریم ، بعد از اون مبعث و بعدش هم ولادت های پیاپی بزرگان دینمونه تا می رسه به نیمه ی شعبان و بعدشم که ماه رمضونه .
امشب داشتم از کنار یه مغازه ی پارچه نویسی رد می شدم ، دیدم سرش حسابی شلوغه و کلی سفارش برا تبریک عید مبعث داره ، ولی باور کنین من اونجا بودم ، پارسال تو روز مبعث من مدینه بودم ، کنار مسجد النبی بودم ، ولی اصلاً انگار نه انگار ، نه جشنی ، نه مراسمی ، حتی یه چراغم روشن نکرده بودن ، مگه تو هتل های خودمون . یه جورایی دلم گرفت از این همه بی انصافیشون ، که این وهابی ها اگه چاره داشتن خود گنبد رو هم خراب می کردن . . .
به هر حال این روزا الآن که یک سال گذشته ، تو در گیری با زندگی عادی ، وقتی نمی تونم گناه هایی رو که تا چند ماهی بعد از برگشتن از اونجا خیلی سعی می کردم انجام ندم رو به راحتی انجام می دم ، هرچند مدت یه بارمی تونم با مرور این خاطرات یه تلنگری به خودم بزنم .
خدایا بهم نیرو بده که فقط نگم ، با عملم بهت نشون بدم که قدر این هدیه ای رو که تو اوج نیاز بهم دادی رو هر چند کم ولی تا اونجایی که می تونم ، بدونم .