شب جمعه است ، دارم دعای کمیل مدینه رو از بین الحرمین می بینم ، خیلی دلم هوای اونجا رو کرده ، یاد اون عهدایی که پشت پنجره ها باهاشون بستم میفتم ، یاد اون روزا به خیر . . .
شهادت امام نهم شیعیان رو هم تسلیت می گم .
خدایا این روزا دلم خیلی گرفته ، دلم تنگ شده ، دلم تنگ شده واسه سال های قبل ، واسه اون وقت هایی که کوچیک تر بودم ، بچه تر بودم ، غرور این روزا رو نداشتم ، بهت نزدیک تر بودم ، پاک تر بودم . . .
خدای من یه مدته همش به در بسته می خورم ،یه مدته که کلید هیچ کدوم از این درا رو پیدا نمی کنم ، نمی تونم مشکلات رو حل کنم ، یه مدته خیلی راحت ازت دورمی شم ،گناه میکنم ، این روزا که گذشت یه جورایی حس کردم دیگه مثل اون روزا بهت نزدیک نیستم .
آخدا یه مدته کمتر به یادت میفتم ،با این که همش میگم فقط تو رو دارم ولی تو قلبم تو رو فراموش کردم ، حضورت رو تو وجودم ، کنار خودم یادم رفته ، غرور وجودم رو گرفته ،فکر میکنم خیلی کارم درسته . . . ولی تو این روزایی که گذشت بهم نشون دادی که همش پوچه ، یه بار دیگه معلوم شد چقدر کوچیکم ،هنوز خیلی مونده تا خیلی چیزا رو درک کنم ، تا صبر رو یاد بگیرم ، تا . . .
خدایا ازت می خوام کمکم کنی ، کمکم کنی تو لحظاتی که دارم اشتباه میکنم ، تو موقع هایی که حضورت رو کنارم فراموش می کنم ،به یادت باشم ، با تمام وجود حست کنم . . . خدایا کمکم کن تا تلاشم رو بیشتر کنم ، بهم کمک کن تا واسه چیزایی که به صلاحم نیست سرسختی نکنم . . .
...............................................................................................................
شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه ميرفت رو کرد و گفت: پروردگارا . . . تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني!