امروز عاشورا بود . عاشورای حسینی ، آره گاهی وقتا میشه که دلت تنگ میشه واسه عاشورا ، اون دسته ها ، هیأت ها ، تبل ها ،علم ها ، سینه زنی ها ، زنجیر ها ، گریه کردن ها و . . .
ولی ازون مهم تر میتونه برا بعضی ها یه رویا باشه ، یه آرزو ، یه دعا . . . این که تو روز عاشورا ، پیش امام رضا باشی . تو مشهد ، تو این خاک برین ، تو این همه شور و عشقی که مردم به امام حسین نشون می دن. آره مثل یه خوابه ، این که تو روز عاشورا ، وسط ظهر تو راه حرم امام رضا داری حرکت می کنی و اون همه دسته ای که به عشق امام حسین دارن زنجیر میزنن ، نوحه می خونن و سینه می زنن رو می بینی . تو اون لحظه تو دوست داری کاش هم صدای همشونو میشنیدی و هم یه گوش دیگه داشتی تا به ندای فکر و ذهن خودت گوش کنه ، تو خلوت اشک از چشمات جاری بشه و به این فکر کنی که چه جوری این افتخارنصیبت شد که تو هم اونجا باشی ، وسط اون همه عاشق که دارن به سمت معشوقشون حرکت می کنن .
عاشورای 1385
این روزا همش افسوس اون روز رو می خوردم ، حالا به جای اونجا ظهر عاشورا باید تو صف غذای نذری وایسم ، هر چند میگن که خوردن غذای امام حسینم صواب داره . . .
چی میشه یه روز عاشورا تو بین الحرمین به سمت حرمش حرکت کنم . . .
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتی رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها کرد
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت
ان را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد که پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
«خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن....
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن....
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن....
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن....
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
سید حمید رضا برقعی
.............................................................
50 روز دیگه کنکور دارم ، خداییش دیگه حوصلم سر رفته ، لحظه شماری می کنم تا هر چی زودتر این دوره هم تموم بشه ، دعا کنین امسال دیگه قبول بشم ، خدا رو چه دیدین شاید ما هم مدیر شدیم ...