راستش اصولا زياد دوست ندارم بحث سياسي که اين روزا خيلي درگيرشم رو تو وبلاگم بکنم ، ولي خوب شايد تا انتخابات يکي دو مطلب دربارش بنويسم. بايد اعتراف کنم بر عکس دفعه ي قبل که با اطمينان کامل هر دو دور به آقاي هاشمي راي دادم ، اين دفعه انتخاب واقعاً سخت شده . حقيقتش به شخصه از انتقاد هاي بي مورد عليه وضع موجود تحت هر شرايطي مخالفم، که عادتمون شده هميشه بي انصافانه همه ي مشکلات رو به جامعه و دولت نسبت بديم . اين رو هميشه در مورد هر مسئولي گفتم. ولي اين رو هم نميتونم کتمان کنم که شروع نسبتاً خوب دولت نهم (مخصوصاً تو سياست خارجي) روز به روز با تند روي هاي زيادي در همه ي زمينه ها وضعو به اينجا کشونده ، و الآن به شخصه خيلي افسوس مي خورم که چرا مردم تو دور دوم انتخابات چهار سال پيش به خاطر خيلي از شايعه هاي بي مورد ، آزمايش و خطا رو به تجربه و تکامل ترجيح دادن. حالا تو اين دوره هر چي ميگذره به تغيير دادن اين روند موجود بيشتر فکر مي کنم.
از بين گزينه هاي ديگه هم با توجه به اين که در باره ي موسوي مطالعات زيادي انجام دادم و به نظرم تغيير بعضي از عقايد و تعديل بعضي از موضع هاي گذشتش جالبه و اون هم خوب شروع کرد و بسياري از وعده هاش قابل تأمله ولي خوب به نظرم برعکس خودرايي مسئول فعلي ، گسترده شدن بيش از حد اطرافيان موسوي که واقعا خيلي از اونا رو قبول ندارم باعث شده تا يه حدي روي اون هم تأثير بذاره و تخريب ها يي که تو اوايل صحبتاش کمتر ديده ميشد داره روز به روز بيشتر ميشه (حمايت مسخرشون رو تو دور دوم از آقاي هاشمي به خاطر راي نياوردن رقيب فراموش نکرديم) . با وجود اين همه نقص و با وجود اين که اعتقاد به تغيير به هر قيمتي رو ندارم ، ولي باز هم روز به روز دارم متقاعد تر ميشم که يک بار ديگه تغيير رو امتحان کنيم.
اين جمله رو که آقاي هاشمي تو فيلم تبليغاتي سري قبل گفت رو خيلي دوست دارم :
چه تلخ است ديدن کساني که دنيا مي نهند و دين نمي يابند و چه تلخ تر کساني که دين به دنيا مي فروشند و چه هولناک تر کساني که دين و دنيا را يکسره مي نهند و در برزخ تاريک قهر با خدا لانه مي کنند. به تو پناه مي برم.
البته شخصاً با وجود شناخت نسبي ايده هاي آقاي رضايي رو هم قبول دارم ولي خوب ازون جا که با توجه به شرايط نامناسب راي دادن مردم که بجاي ايده هاي نامزدها به چيزاي حاشيه اي توجه مي کنن ، شانسي براي راي آوردنش نميبينم.
به هر حال اميدوارم هر کي ميشه شرايط کنوني عوض بشه ، انصافاً شروع يه زندگي و رسيدن به ثبات نسبي جديد برا جوونا خيلي سخت شده.
.....................................................................................
چند روز ديگه جواباي اوليه ي کنکور امسال مياد ، ما هم که تو اين زمينه سابقه دار شديم . دعا کنين برام .
ما همچنان پشت دراي بسته گير کرديم ، خدايا استقامتمون رو بيشتر کن.
ديروز هم يکي از بزرگان از بينمون رفت ، کاش قدرشون رو بيشتر بدونيم . . .
پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان
رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل و طوفان ، نعرهي توفندهاش
دكمهي پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچكس رادرحضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش درآسمان ، دور از زمين
بود ، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيديم ، ازخود ، ازخدا
از زمين ، از آسمان ، از ابرها
زود مي گفتند : اين كار خداست
پرس وجو ازكار او كاري خطاست
هرچه مي پرسي،جوابش آتش است
آب اگر خواهي عذابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند
كجگشوديدست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند
تا خطا كردي ، عذابت مي كند
در ميان شعله ، آبت مي كند . . .
با همين قصه ، دلم مشغول بود
خوابهايم ، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر كشم
دردهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم ، بي صدا
در طنين خندهي خشم خدا . . .
نيت من ، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي كردم ، همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تاكه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب و آشنا
زود پرسيدم : پدر ، اينجا كجاست؟
گفت : اينجا خانهي خوب خداست!
گفت: اينجا مي شوديك لحظه ماند
گوشهايخلوت ، نمازي ساده خواند
با وضوييدست و رويي تازه كرد
با دل خود،گفت و گويي تازه كرد
گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟اينجا،در زمين؟!
گفت : آري خانهي او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم ، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او ، از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهر هم با دوست ، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود ،قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است . . .
تازه فهميدم خدايم ، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي ، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم ، دوست ، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفرهي دل را برايش باز كرد
مي توان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان دربارهي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
« پيش از اينها فكر مي كردم خدا . . . »
قیصر امین پور
........................................................................................
این روزا سرم خیلی شلوغه ، دارم تلاش می کنم به اونجایی که خیلیای دیگه رسیدن برسم ، فقط امیدوارم وقتی به اونجا می رسم یاد این روزا باشم . . .
واسه یه گناهی نذر کردم 40 شب مناجات شعبانیه بخونم ، 12 روزش گذشته ، خیلی جواب گرفتم . . . (عجیب اثر گذاره)