امروز عاشورا بود . عاشورای حسینی ، آره گاهی وقتا میشه که دلت تنگ میشه واسه عاشورا ، اون دسته ها ، هیأت ها ، تبل ها ،علم ها ، سینه زنی ها ، زنجیر ها ، گریه کردن ها و . . .
ولی ازون مهم تر میتونه برا بعضی ها یه رویا باشه ، یه آرزو ، یه دعا . . . این که تو روز عاشورا ، پیش امام رضا باشی . تو مشهد ، تو این خاک برین ، تو این همه شور و عشقی که مردم به امام حسین نشون می دن. آره مثل یه خوابه ، این که تو روز عاشورا ، وسط ظهر تو راه حرم امام رضا داری حرکت می کنی و اون همه دسته ای که به عشق امام حسین دارن زنجیر میزنن ، نوحه می خونن و سینه می زنن رو می بینی . تو اون لحظه تو دوست داری کاش هم صدای همشونو میشنیدی و هم یه گوش دیگه داشتی تا به ندای فکر و ذهن خودت گوش کنه ، تو خلوت اشک از چشمات جاری بشه و به این فکر کنی که چه جوری این افتخارنصیبت شد که تو هم اونجا باشی ، وسط اون همه عاشق که دارن به سمت معشوقشون حرکت می کنن .
عاشورای 1385
این روزا همش افسوس اون روز رو می خوردم ، حالا به جای اونجا ظهر عاشورا باید تو صف غذای نذری وایسم ، هر چند میگن که خوردن غذای امام حسینم صواب داره . . .
چی میشه یه روز عاشورا تو بین الحرمین به سمت حرمش حرکت کنم . . .