خاطرات

این موقع نوشتن روز هم نوبره...

اما گاهی یهو رد میشن از جلو چشمات... از تو وجودت، از تو ذهنت... خاطرات. خاطراتی که یه روز باهاشون زندگی کردی. باهاشون وقت گذروندی...

و چقدر عجیبن بعضی خاطرات... خاطرات مریضی که شرایطش خیلی سخت میشه، خاطرات زندان، خاطرات جشن ازدواج، خاطرات ... برا هر کسی یه جور و تو یه محیطی ممکنه باشه. اما رها می کنه آدمو... انگاری که دوباره داره زندگیشون می کنه. و عجیب دلتنگت می کنه. حتی اگه خاطرات خوبی نباشن. اما اون لحظه ها رو حس می کنی دوباره، اون آدما رو، اون مکان ها رو. چون یه روزی باهاشون بودی، باهاشون نفس کشیدی، باهاشون زندگی کردی...

دیگه مهم نیست جهان اطراف چقدر تغییر کرده. دیگه مهم نیست تو زمان اون خاطره چقدر اتفاقای بزرگ و کوچیک دیگه افتاده. اما تو فقط اون خاطره رو مرور می کنی. چون حسش کردی...

یه جورایی مثل روزشمار تقویم... وقتی میری اون روز خاص رو چک می کنی می بینی هزار تا اتفاق کوچیک و بزرگ دیگه تو اون روز افتاده، تو اون زمان خیلی اتفاق بیرونی دیگه هم بوده اما تو ذهنت با خاطره خودت هست و ...

دلتنگ بعضی خاطره هام هستم...

همین طوری وسط روزی

قضاوت و عدالت...

چطور میشه آخه براشون چارچوب پیدا کرد. براشون مفهموم تعریف کرد.

خود به خود تناقض دارن