یک سال گذشت
پارسال همچین غروبی بود که داشتم کارام رو جمع و جور می کردم سر و سامون میدادم تا یه سر برم مسقط و بر گردم.
عمل داشتیم قبلش و ... ساعت ۱ شب پرواز داشتم و دیگه به خواب اصلا نرسیدم...
بعدش هم که شروع شد.
به همین سادگی یک سال گذشت...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 18:44 توسط مسعود
|
عنکبوت ای دوست جولای خداست