از سردرگمی ترس داشتم... گفته بودم ترس دارم. گفته بودم همیشه از خلا ها استفاده مفید نمی کنم و نکردم... الان مونده کلی استرس.

اول شهریور سه تا ددلاین گرفتم. هر سه سخت اما شدنی... ولی از پسشون بر میام به امید خدا، با توکل به خدا...

اما یکیشون بر من سخت تره و غریب تر... بیش تر از ۱۰ ساله هر روز صبح تجربش می کنم، هر روز صبح، تاکید می کنم هر روز... خیلی سخته برام. میدونم خیلی وقتا با عادت از کنارش رد شدم، می دونم خیلی جا ها مقصرم. اما...خیلی برام سخته. کاش می تونستم برگردم و بازسازیش کنم. کاش بقیه هم حس منو داشتن. ولی افسوس...

سخت ترین ددلاین... یکی میگه اگه بپذیریم راه اومده رو اشتباه اومدیم، پس با تاول کف پاهامون چه کنیم... یکی میگه زخم قدیمی باید نیشتر بخوره، یا التیام پیدا می کنه یا هم خونریزی شدیدتر می کنه... و من حیران تر و سرگردان تر از قبل... دنبال اینم که کجاها کج رفتم ...

ولی میدونم خدا بزرگه و از تو این امتحانم همراهیم می کنه. هر چه او خواست منم تن میدم و راضیم...

بسم الله...