دیشب خوب خوابیدم. بین سر و صدا های بالای سرمون :-)

امروز صبح کوچه خونه که هیچ وقت جا پارک نداشت نصفش خالی شده بود و مسیر تا دفتر هم مثل روزای جمعه. فقط یه تیکه صف پمپ بنزین تو چشم می زد...

ماها زمان جنگ قبلی رو درک نکرده بودیم اما زیاد شنیده بودیم... جالبه ریلکسیه نسلایی که درکش کرده بودن. مثل پدر و مادر...

بچه ها رو هم دورکار کردیم و تک و تنها نشستم تو دفتر. نه سفارشی نه تماسی. انگاری آرامش روزهای عید نوروزه...

این روزا هم میگذره... بعد از 1 ماه یکی میاد روی این صندلیه میشینه و انگار نه انگار به قبلش

ایشالا که ناراحتی ها کمتر باشه. ایشالا این سختی ها بیشتر نشه... امید به روزای خوب